دیروز یه بنده خدایی توی پیچم پیام داد که نوشتن رو شروع کنم نمیدونم
جالبیش اینجاس الان با اون زمان که مینوشتم زمین تا آسمون اتفاقات ریز ودرشت افتاد
و همش تجربه شده
نمیدونم
شروع کنم یا نه ؟
اما درسته مرخصی های آبله مرغونمه وقت دارم و فقط توی تختم بقوله نگار مثل پادشاها
خوابیدم
اما زمانی که سرکار باشم نه وقت دارم ونه جان
شاید این ده روز فرصتی شد کارهای عقب مانده را انجام بدم
از محیط کارم فاصله بگیرم
اما عجیب دلتنگم
دلتنگ ...
دلتنگ برای شیطنتم که همه همکارام حتی آقایون هم متوجه شطنتم شدن حق انصاف نگذریم اون ها مثل من شدن
گاهی اوقات زیر چادر خنده ای میزنم
عجب...
دلتنگم برای روبه روی ضریح قرار گرفتن سلام دادن
دلتنگم برای افتخاری ها دیر و زود نکنن
سرساعت به استراحت نمازشون برسن
دلتنگم برای صبحانه رفتن ها
رفتن به آسایشگاه شنیدن راز دل خانم قنبری
و واقعا خانم قنبری ازهمه داناتر و از همه بیشتر میدونه..
دلتنگم برای سر سفره نشستن خوردن نان سنگگ
سلام یکی یکی دادن به همکارا
و حضور و غیاب کردن بچه ها کی امروز نیست
دلتنگم برای باز شدن درب آسایشگاه که اگر با کلید باز شد
مسئولمون
و پاشدن در مقابلش و نیم نگاهی به من بندازه که بگه حیدر دوباره بچه ها رو نگاه کن ادب ندارن
و من هم بگم اهمیت ندید
دلتنگم برای رفتن سرشیفت
و ببینی سهم تو از افتخاریا کدوم خانماس
اگر فلانی که زبل و زرنگ باشه شانس باتو بوده و اگر فلانی که آروم اون روز حسابی کارت دراومده
دلتنگم برای خوش آمدگویی برای زائران شنیدن درد دلاشون
که هرکدوماشون خودشون یک رساله اس برای شنیدن درداشون و اینکه چی شد مسیرشون افتاده به حرم
دلتگم برای زائرانی که بعضیهاشون چشم گریون دارن و بعضی هاشون مرحم اسرار
چادری و بی چادری نداره
با حجاب و بی حجاب نداره
پولدار و فقیر نداره
همه مساوی و برابرن
دلتنگم
عجیب دلتنگم برای مراسم های حرم
برای درب بسته شدن خلوت سحرهای حرم
آخ که میچسبه
دلتنگم
عجیب دلتنگم
برای پایان شیفت
و صحبتا با شیفت مقابل
اگر وقت کنم برم حرم
والا بدوم که برسم به سرویس
دلتنگم....