کـجـا بـرده است قـایـق را تقــلّاهـای پـارویی
بـه جـای شاهماهی صــید کردم بچه میگویی
پریهایی که پنهاننـــد در موجی کفآلــوده
مـرا بـردند سوی او، به افسونی، به جادویی
تلف کـردم فسـونم را، نـدارد هیچ معنـایی
بـرایش پیـچش مـویی، اشارتهای ابــرویی
بـریدم، پـاره کردم، لت زدم، از تـه تراشیـدم
مگر زنجیــر را عبــرت شـود تعـزیـرِ گیسویی
شبیــه ماهیام، انـداختـــه در تـابـهی داغی
که شب تـا صبـح میغلتـم ز پهلویی به پهلویی
بـه یغمـــا بـردهای امنیت مـا را، عجب کـاری!
بـه هیـچ انگاشتی شخصیت ما را، عجب رویی!
ســلامم میدهی امـا در آغوشـم نمیگیری
بــرای مستحبّی ، واجبی را تــــرک میگویی !!