عمار رهبرم

یا زهرا

عمار رهبرم

یا زهرا

عمار رهبرم

بسم رب الحسین
من ان عاشق دیوانه حسین را دوست میدارم
من ان عبد گناه کارم حسین را دوشت میدارم
من ان چهره دل خونم حسین را دوست میدارم
وقتی که سخنان رهبرم رو می شنودم که می گوید این عمار تنم به لرز می افتد می فهمم که رهبرم هنوز که هنوزه عمار ندارد
ای کاش زمانی فرار رسد که فریاد انا بقیه الله رو بشنویم .

آخرین نظرات

۱۱ مطلب با موضوع «با شهدا» ثبت شده است

نمیدونم تا حالا چند بار شده دلتون بشکنه نتونید جلوی اشکتونو بگیرید 

دنباله یه جای دنج که بشینید گریه کنید سبک بشید

نمیدونم تا بحال براتون اتفاق افتاده یا نه ؟

اون موقع است دنباله یه نفر میگردید که جلوی اشکتونو بگیره یه نفر که بگه من هستم 

دنبال یه جایی که توباشی گریه کنی حالت خوب بشه برگردی بخونه 

توی این چند مدت هیچ هیچ چیز نتونسته ارومم کنه جز شنیدن نامت ارباب 

وقتی شب جمعه ،غروب افتاب باشه با دوستات بری گلزار شهدا بری قطعه سرداران بی پلاک زیارت عاشورا وبعد روضه ارباب رو برات بخونن اونجاست که میگن

دل شکسته خیلی خریدارداره ...

مثل همیشه هیچیز نمیتونه ارومم کنه جز شنیدن نامت حسین 

بقول رفقا 

مرسی که هستی 

عمار رهبرم

حزب الهی بودن 

اولین بار که این واژه را شنیدم برایم مفهومی نداشت 

ولی الان دوست دارم بهش برسم اون هم خالصانه 

حزب الهی بودن 

شبیه یک زلزله درونیست 

یک زلزله ای که از درونت اتفاق میافته اره یک زلزله 

بعضی اوقات زلزله ها خوبن اونم فقط فقط از نوع درونیش 

یه اتفاق خاص باعث میشه راحتو پیدا کنی تا اخرش ادامه بدی 

بعد از ۴ سال در فضای فرهنگی کار کردن 

فضایی که هر طوری بود امتحان میشدی از ایمان درونیت تا اتفاقات خاصی که خدا و ولایت میخوان بدانن تا کجای کار هستی 

اولش یه جور قرار بودولی الان شده وظیفه که تا پای جان ادامه بدی 

چه اینجا چه در جای دیگه 

ولی خدا روشکر به یاری امام زمان و خدای مهربونم تونستیم سنگر حفظ کنیم و نذاشتیم هر چیزی هرکسی سنگرمونو خراب کنه تا تهش ادامه دادیم 

توی این چند ماه وقتی میبینم دفتر بازه و هر هرهفته برنامه داریم افراد جدید به جمعمون اضافه میشه خدا رو بسیار شکر گزارم از محبتی که داشتن از اینکه تو بدترین شرایط تنهامون نذاشتن و امتحانشون سربلند بیرون اومدیم خدایا سپاس 

گاهی اوقات تو امتحانی خودت خبر نداری 

خدا میخواهد بهت بگه میتونی یار امام زمان ت باشی یا نه یه چیزی مثل همون زلزله میمونی یهوویی به سر وصدا میاد ویران میکنه اون موقع تویی که با ایمانت از خودت ضد زلزله ساختی یا نه

امروز فهمیدم بچه حزب الهیا مذهبیا چه با هم قرار بزارن یا نزارن مقصدشون یکجاست 

مثلا ماه محرم و ماه صفر عزاداران بدونه گفتن همه سیاه پوشن 

قبل از اربعین به دنبال جواز کربلاشون 

بعد از اربعین پابوسی امام رضا

همیشه همیشه همیشه به امر ولایتشون حاضرن که اکثرا دوستان  درگیر زلزله کرمانشاهن 

بعد از امتحانات ترم دوم همگی درگیر راهیان 

وامروز بدون قرار قبلی سر مزار رسول خلیلی انگار وظیفه بود 

اری حزب الهی بودن را باهمه تراژدیهایش دوست دارم 

عمار رهبرم



شهید محسن حججی شهید متولد تیر ماه شهیدی که از بنده حقیر 17 روز کوچکترست

کسی که خیلی زودتر ازمن به خیلی چیزها رسید ومن تازه راهی که این شهید انتخاب کرده و من حقیر این راهو انتخاب کردم

وقتی وصیت ناممشو خوندم انگار تمتم حرفای ناگفته در دلم را زد 

ای کاش من هم مثل شهید حججی راه را خیلی خیلی زودتر پیدا میکردم

والان همان حرفی که گفتند خداوندا نمیدانم سرنوشت من شهادت هست یا نه اما من را رو سپید گردان

الهی امین

عمار رهبرم


امروز در دیدار همیشگیمون باواژه عشق اشنا شدم

واژه ای که فقط شنیدم ولی به اندازه ی امروز معنیشو نفهمیدم

دروغ چرا هفته پیش در مسیر قم جمکران با حجم زیاد همسفران این واژه منو درگیر خودش کرد

تا امروز معنیش متوجه شدم

یادم میادتئاتر که در زمان بچگی دیدم وقفتی پرسیدن عشق چیست گفت علاقه شدید قلبی

نمیدونم چقدر این معنی بهش میاد

ولی امروز به این معنی رسیدم که عشق واژه زیبایی که در هیچ کجای دنیای دنیا نمی تونی معنی مفهوم ان را پیدا کنی حتی در پای جان هم برای رسیدن به ان جای میدهی مثل پیاده روی اربعین

مثل رفتن سوریه

مثل زیارت رفتن امام رضا حتی بدونی که دستت به ضریحش نمیرسد

وخیلی چیزای دیگر

اما شهدا ......

همه مثل ها میدونی شاید یه اتفاق کم نظیر بیافتد جان بدهی

اما جبهه جنگ تو میدونی دیگر بازگشت نخواهد بود

وقتی می پرسی چرا می خواهی بروی میگویند دوست دارم

عاشق امام هستییم

عاشق وطنیم

عاشق بهشتیم

........

اما این واژه چه شد برای من مقدس

اینکه برای رسیدن به دوست دارم های این جهان و عشق هایم  تا پای جانم حرکت کنم و  برایم مقدس باشد

ونگذارم هرگز هرگز هیچ چیز هیچ کس مانع رسیدن به عشق هایم شود

و عشق هایم ارمان هایم برای من مقدس  شود

اری عشق به این زیبایی ایست 


عمار رهبرم
من و رفقام تصمیم بر مصاحبه با خانواده شهدا گرفتیم که عجیب در زندگیه شخصی بنده تاثییر گذار بود
امروز که به خانواده شهید دوم برای مصاحبه رفتیم عجیب تصویر این شهید در ذهنم مانده است
نمی دونم چرا ؟؟
با خواهر شهید هم که صحبت کردم بهشون عنوان کردم که عجیب چهره شهید اشناست نمیدونستم چرا اینقدر چهره برام اشنا بود
تا اینکه بلافاصله با دسترسی پیدا کردن شبکه تونستم از شهید اطلاعات پیدا کنم  اما هنوزم که هنوزه برام نامفهومه که چرا اینقدر این چهره برام اشناست
این تصویر در خانه شهید قاب بود

در ادامه درباره شهید
عمار رهبرم


شعر دوست داشتنی رفیق ازشخصیت بنده


گاهی دلم میگیرد و در خود فرو میرم 

چادر به سر میگیرم و تا خط خون میرم 


همدم نمیابم به جز گلزار سرداران

قدری کنارهمت و آوینی وچمران


من درکنارخانه ی سردار گمنامم 

آغشته از دردم ولی آرام آرامم


اینجابه روی سنگ قبرت آب می پاشم

قدری به یادکربلا با بغض میبارم 


جزقاب عکس خاکی ات مرهم نمی یابم

حسی به من ملحق شده ازحرم چشمانت


سربند یا زهرای توآرام قلبم شد 

نامت به وقت دل پریشانی قرارم شد


صاحب نداردحال بی سامانم اما چندسالی هست 

حس نگاه حضرت مهدی پناهم هست 


شبهای جمعه حالم از عالم جدا است

گلزارسرداران برایم حس ناب است


ابراهیم هادی برایت گفته هادارم 

من درکنار مقبرت حال خدا دارم 


آقای خوب من ببین تنهای تنهایم 

باچادرم همدم برای قلب زهرایم 


#نام شعر:قرا بی قرار من

#شاعر:عطیه نادریان

عمار رهبرم


یادش بخیر همین پارسال بود که از مهمونمون یهوییمون مادر شهید دهقان گفتم 

اما امسال مهمانمان یه جورایی واقعاا ناخونده یه مهمون یکی که گفتن در رو بازکنید مهمون داریم 

سر قران خواندن ود گفتم یعنی میشه امسال مهمونمون شهدا باشن یه شهید گمنام 

سوره های قران که تموم شد اماده خواندن ام داوود شدیم و منتظر مداح بودیم 

که یهوو گفتن در رو باز کنید مهمون داریم 

همه اماده بودیم که مداح بیاد 

ولی مهمونمون واقع ویژه بود 

شهید گمنام 

یه شهید تو جمع مااا 

واقعا مهمونمون خیلی دوست داشتنی بود که دعاای ام داوود در جوار

ایشون خونده شد 

نمیدانم فقط میتونم بگم  

خدایا بابت همه همه چیز ممنونم 

اللهم عجل الولیک الفرج بحق زینب 

عمار رهبرم


شنیدیم که حاج حسین می گفت

راهیان نور

نه قسمته

نه همت


فقط 💥دعوته...


و از زبان یک راهیان نوری اسفند ماه می خوانیم...:


چقدر دوست می داشتم نام شهیدی که

میزبانی این میهمانی ست را بدانم...


چقدر دوست می داشتم از بین رفقای شهیدم می فهمیدم

دل کدام را برده ام

یا

کدامشان دلشان برای غرق شدنم در دنیا سوخت

و طلبید مرا...


همت و باکری

یا خرازی و چمران


آوینی و دقایقی

یا قنبری و علم الهدی


حاتمی و متوسلیان

یا جهان آرا و دیالمه

یا شهید تورجی زاده و شهید زمانی

ابراهیم هادی و مطهری

یا هادی ذوالفقاری و رجایی


بهشتی و احمدی روشن

یا رضایی نژاد و ثابت نیا


شهید دفاع مقدس؟


شهید حزب جمهوری؟!


شهید ترور گروهک فرقان؟!


شهید راه علم؟!


یا شاید شهید مدافع حرم...؟


چه کسی واسطه فیض حضورم

در زیارتگاه فرشتگان

و میعادگاه عاشقان و عارفان

شده است؟!


نمی دانم...

عمار رهبرم

دوباره قطار دلم 

افتاد روی ریل جنوب...

بعضی از روزها انگار جزو عمر ما حساب نمی شوند...روزهایی که قبل از غروب آفتاب 

روبروی اروند نشسته ای...

این موج ها با تو میخواهند حرف بزنند

این صدا

صدای موج آب نیست

صدای کلنجار رفتن دریاست برای فاش کردن رازهایی که به چشمانش دیده...

و تو میبینی که آسمان اروند هم 

سنگینی می کند...

نماز را که خواندی 

باید بروی 

کاروان در حال حرکت است

و ناگزیر باید بروی

دلت را جا می گذاری 

کنار یادمان شهدای گمنام اروند 

و می گویی

من این دل را به امانت کنارتان می گذارم

و می روم...

عمار رهبرم

دلم برایت تنگ شده ...


برای همان لحظه ای -دقیقا همان لحظه ای- که کف ِ دستهام را روی زمینت گذاشته بودم و دو زانو نشسته بودم وهای های گریه می کردم...

و درست وسط گریه ام بود که فهمیدم چه می شود که گاهی مردم بیخیال دور و بری ها می شوند و

های های گریه می کنند و خجالت نمی کشند ....

تازه آنجا بود که این را فهمیدم ... وقتی بیخیال دوستان که دوطرفم نشسته بودند شدم و خجالت نکشیدم و گذاشتم تک تک آجر هایت صدای هق هقم را بشنوند ....

دلم برایت تنگ شده،

می فهمــــــــــــــــــــــــــی ؟؟

دلم تنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگـــــــــــــــــــــــــــ شده ...

عمار رهبرم