عمار رهبرم

یا زهرا سلام الیها

عمار رهبرم

یا زهرا سلام الیها

عمار رهبرم

بسم رب الحسین
من ان عاشق دیوانه حسین را دوست میدارم
من ان عبد گناه کارم حسین را دوشت میدارم
من ان چهره دل خونم حسین را دوست میدارم
وقتی که سخنان رهبرم رو می شنودم که می گوید این عمار تنم به لرز می افتد می فهمم که رهبرم هنوز که هنوزه عمار ندارد
ای کاش زمانی فرار رسد که فریاد انا بقیه الله رو بشنویم .

آخرین نظرات
  • ۲۲ شهریور ۹۷، ۱۲:۰۵ - جناب قدح
    سلام
  • ۲۰ شهریور ۹۷، ۰۰:۰۱ - حوا بانو
    تسلیت

۱۰ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

قصه من وشهدا از زمانی اغاز شد که استاد اخلاقمون گفتن یه دوست شهید پیدا کنید دوستی که با تو انس بگیره دوستی که هر جا گره ای تو زندگیت خورد بری سراغش

دوستی که با خوندن وصیت نامشون روحتو جلا بده اصلا بشه سر مشق زندگیت

ما تو حلقمون از شهدای زیر بیست سال شروع کردیم هر کدوم یه دوست شهید زیر بیست سال انتخاب کردیم اما بازم منو راضی نمی کرد

باز یه جای مباحث درس اخلاقمون رسیدیم به شهدایی که بشه معیار زندگیتون معیاری که با اون بتونی هم مرد زندگیتو انتخاب کنی و خودتم با اون شهید طرز فکراتون هدفاتون یک نقطه مشترک بین وتو شهید باشه


بعد از گذشت یک سال دقیقا شب تولدشو باهاش اشنا شدم

شهید محمد رضا  تورجی زاده

                                              

اما درمورد شهید

عمار رهبرم

هوالشهید

یادمه کلاس چهارم، توی کتاب فارسیمون یه پسر هلندی بود که انگشتش رو گذاشته بود توی سوراخ سد تا خراب نشه!!!

قهرمانی که با اسم و خاطره اش بزرگ شدیم!!!

" پطروس "

توی کتاب، عکسی از پطروس نبود و هیچ وقت تصویرش را هم ندیدیم...!

همین باعث شد که هر کدام از ما یک جوری تصورش کنیم و برای سال ها توی ذهنمان ماندگار شود!

پطروس ذهن ما خسته یود، تشنه و رنگ پریده، انگشتش کرخت شده بود و...!

فهمیدیم که اسم واقعی پطروس، هانس بوده است!

تازه هانس هم یه شخصیت تخیلی و افسانه ای بوده که یک نویسنده آمریکایی به نام مری میپ داچ آن را نوشته بود!

بعدها، هلندی ها از این قهرمان خیالی که خودشان هم نمیشناختنش، یه مجسمه ساختن!

خود هلندی ها خبر نداشتن که ما نسل در نسل با خاطره پطروس بزرگ شدیم!

شاید آن وقت ها اگه می فهمیدیم که پطروسی در کار نبوده، ناراحت می شدیم!

اما توی همان روزها، سرزمین من پُر از قهرمان بود...

قهرمان هایی که هم اسم هاشون واقعی بود و هم داستان هاشون...

عمار رهبرم


عده ای سربه و گلوله , عده ای میلیاردها

هردو تا خوردند اما این کجا وآن کجا!

این یکی از سوز ترکش ان یکی هم در سونا

هر دو میسوزند اما این کجا وان کجا !

عده ای بر روی مین و عده ای بر بال قو

هردو خوابیدند اما این کجا و ان کجا !

این یکی بر تخت ماساژآن یکی بر ولیچرش

هردو ارام اند اما این کجا و ان کجا!

این یکی در عمق دجله , آن یکی آنتالیا

هر دو ابند اما این کجا و آن کجا !

این یکی با گاز خردل , آن یکی با گاز پارس

هردو میسازند اما این کجا وان کجا !

عده ای کردند کازر وعده ای بستند بار

هردو فعالند اما این کجا وآن کجا!

باکری سمت غرب و خاوری ها سمت غرب

هردو تا رفتند اما این کجا و آن کجا !

آن یکی بر پشت تانک و آن یکی بر صدور بانک

هر دو مسئولند اما این کجا و آن کجا!


عمار رهبرم

وزگاری ست ساکنِ آخرالزمانم و داعیه داره عشق مولایم " مهدی " ...
که به نام ش عاشقی می کنم و به یادش عاشقانه
می نویسم : در هر کجا که نشانِ دلدارم باشد ..
خدایا : می دانم که مرا می بینی که ندیده عاشقی می کنم
در این دنیای هزار رنگ که به هزاران چهره می خواهد
مرا فریب بدهد و اسیرِ ظواهر خود کند ...
خدایا : مرا ببین در زمین که به پاسِ بزرگداشت مقامِ مولایم
در هستی : پشت کردم به دنیا و هر آنچه که مرا از درگاه تو
و محضرِ مولایم دور کند ...
خدایا : مرا ببین که در این زمانه با معشوق های زیبارویش با رنگ های دلفریب : دل به محبوبی آسمانی بسته ام تا پاک بمانم در پیشگاه ت در خلقت ..
خدایا : مرا ببین که هزار بار دلم لرزید و تن به عشق های
مجازی ندادم تا مرا لایقِ عشقِ مولایم ببینی و
مرا دلداده ی " مهدی " کنی ...
عشق که به نامِ مهدی باشد و به رنگِ آسمان از هر ناپاکی
به دور است تا آنجا که آدمی را به فراسوی زمین می برد
و در محضر صاحب الزمان این زمانه حاضر می کند ..
خدایا : مرا ببین که به پاسِ حضورت و حضور مولایم در آفرینش : تمام دنیا را به اهل زمین بخشیدم ..
تا ترا دارم و مولایم مهدی را : دنیا به کارِ من نمی آید ..
که بِسانِ پلی برای عبور است برای رسیدنم به آسمان ها ...
خدایا : میدانی که مولایم را بی نهایت دوست دارم :
لطفی کن : به نامِ "مهدی" مرا "مهدی نما "کن ...
عمار رهبرم

سید ابراهیم است دیگر؛
جای تعجب ندارد، با محمدعلی به میدان آمده است...

گوش کنید، رجز میخواند:
به زودی به قدس خواهیم رسید، من هم نباشم محمدعلی هست.در گوشش هرچه را باید، به لالایی خوانده ام.

آهای مترسکهایی که ستاره های سربی به سینه هاتان دارید، آن روز دیر نیست، روزی که با قدمهای محمدعلی یه قدس قدم بگذارم و بیرق اسلام ناب محمدی را، با دستهای محمدعلی بر فراز مسجدالاقصی به اهتزاز درآورم.

آن روز دیر نیست، چیزی کمتر از 25 سال؛ این وعدهء سیدعلی است...

عمار رهبرم

هر سال در ماه مبارک رمضان  فرمانده کل قوا در ضیافت افطاری دانشجویان را دعوت می کنند

وهر سال وقتی می شنویم چند تا از دوستانمان در این ضیافت بسیار ... عزیز دعوتن فقط و فقط حسرت میخوریم

حسرت ای کاش ما هم می توانستیم بریم

و واقعا دیداردانشجویان با رهبرمون یکی از شیرین ترین ولذت بخش ترین دیدار هاست

و اینکه خوش به سعادت کسی که در همچنین دیداری شرکت می کند

این تصویر تنهاترین تصویر در دیدار دانشجویی امروز در سایت امام خامنه ای بود

عمار رهبرم


*بر غم عشقت آقا اسیرم                 که تو سلطانی و من فقیرم

 

آرزویم بُود وقت مُردن                       یا علی گویم آندم بمیرم

بار اولی که به زیارت امیرالمومنین رفتم از باب امیرالمونین مشرف شدیم امیر المومنین شد برای من یه پدر یه پدری که دوست داشت همه درداتو همه قصه هاتو همه انچه که تو دلت بودو بهش بگی
یه پدری که عالم می دونن مظلومه و لی ....

هرگاه با همکاروانی ها در مقابل ایوان نجف می نشتیم فقط نگاه می کردیم نگاه فقط دوست داشتیم اون لحظه های ناب از دست ندیم

اره دقیقا تو شب قدر بود که مداح هیئت می خواندن

ایوان نجف عجب صفایی دارد

دیوانه ی آنم که وفایی دارد

آن یار که چشم دلربایی دارد

این ذکر مرا همیشه دیوانه کند

ایوان نجف عجب صفایی دارد

***
هر قلب به سینه قبله گاهی دارد

هر قبله برای خود خدایی دارد

اما زدرون کعبه فرمود خدا

ایوان نجف عجب صفایی دارد

***
حاجی به حرم حال و هوایی دارد

در وقت طواف ربّنایی دارد

بر گرد حرم مهدی زهرا گوید

ایوان نجف عجب صفایی دارد

***
ای کعبه به خود مبال از روی شرف

جایت بنشین که هرکه جایی دارد

الحق که ملائکه چنین می گویند

ایوان نجف عجب صفایی دارد

***
عشق من و تو چه ماجرایی دارد

این قصّه چه شاهی چه گدایی دارد

من بین صفا و مروه هم می گویم

ایوان نجف عجب صفایی دارد
اری
تو همین شب ها از خدا بخواهید که کربلاتون امضا بشه
ان شااالله

عمار رهبرم




لطف تو یارب! ازل است و ابد
این منم و این گنه بی‌عدد
روی سیه، بار خطا، فعل بد   
نمی‌زنی به سینه‌ام دست رد    یا واحد یا احد یا صمد
تشنـه لبم آب حیاتم بده   
 غرق گنـاهم حسناتم بده
از کرم خویش نجاتم بده   
 اگرچه باشدگنهم بی‌عدد   یا واحد یا احد یا صمد
بنده ولی بنـده شرمنده‌ام   
 رو سیه و زار و سرافکنده‌ام
باز به سوی تو پناهنده‌ام    
 ای همه عفو تو فراترزحد    یا واحد یا احد یا صمد
آمده‌ام تا کـه قبولم کنی    
وصل به اولاد رسولم کنی
سائل زهرای بتولم کنی     
جزکرمت هیچ ندارم سند   یا واحد یا احد یا صمد
مرا به قرآن پیمبر ببخش  
به اشک صدیقه ‌اطهر ببخش
به آخرین نماز حیدر ببخش  
که بوده ذکرم همه حیدرمدد  یا واحد یا احد یا صمد
عبـد فراری‌ام که برگشته‌ام  
غرق به خوناب جگر گشته‌ام
ببین به کار خویش سرگشته‌ام  
آخر کارم به کجا می‌رسد؟   یا واحد یا احد یا صمد
من که گنه‌کارترم از همه    
ز آخر کار خود کنم واهمه
به پهلوی شکسته فاطمه     
ببخش ورنـه آبرویم رود     یا واحد یا احد یا صمد

 


عمار رهبرم


هرسال که به چهارم تیرماه نزدیک میشوم همش تو فکر این هست که  چه شکلی وچه جوری با خدایا خودم عهد بندم کادو تولد هرسالمو ازش بگیرم

مثل هر سال از خدای خوبم سپاس گذارم که عمره دوباره ای به من داد که یاد بگیرم وزندگی کنم وشاکرش باشم

الحمدالله خدای خوبم

هم بخاطر سلامتیم وهم بخاطر اینکه هر سال که می گذرد عاشق روز تولدم بیشتر می شوم

سال گذشته سر مزار شهیده ناهید کرجو متوجه شدم که روز تولدم شبیه به ایشون هست امسال هم حبیب عبدالهی

عمار رهبرم



سلام بر لحظه‏ هایی که تو را آوردند!
سلام بر لب‏های رسول اللّه‏ که میلاد تو را به درگاه پروردگار، سبحه گفت و نام یگانه‏ ات را از دست جبرئیل گرفت و در گوش عصمتت زمزمه کرد!
سلام بر لبخند سرافراز علی علیه‏ السلام ، که در طلوع تو اتفاق افتاد!
سلام بر تو، امامتِ فردای پس از علی!
سلام بر تو، شباهتِ بی‏شائبه محمدی!
سلام بر اقیانوس کرامت و سخاوتی که از دامان «کوثر» و «ابوتراب» برخاست.


عذر خواهی می کنم بخاطر تاخیرم
وخواهر عزیزم تولدت مبارک

عمار رهبرم