گفتند از او هیچ نمانده جز یک راه ناتمام.....

راه ناتمام است...اما مقصد پیداست و مرد راه می طلبد...

در میان راه خواهی رسید به هرچه شب است که زنده به یادش سحر و طلوع می شوند.

چند قدم جلوتر تمام لحظه هایت را به سجده می کشاند...

عطر خاک و خون نفس نفس هم نفست میشوند و ...

و هزار قدم مانده تا انتها شاید...که نا تمام شود تمام...هرقدم شاید هزار قدم شود و یک شبه ره صدساله به منزل رسد اگر...

گفتم من مانده ام و این راه ناتمام ...نورسیده کودکی شاید !!! قدم هایم بی ثبات و بی رمق زانوانم خم شده در میان راه...

می دانم ای خدا ..گرد پوتین هایش کفش هایم را کفایت میکند.. برای شروع دلخوشم به ذکر سربندش

فقط و فقط یا زهرا(س)...

گفته است: حرم عشق کربلاست و چگونه در بند خاک بماند انکه پرواز آموخته است و راه کربلا را میشناسد و چگونه از جان نگذرد آنکس که می داند جان بهای دیدار است؟

راه ناتمامت اگر تا کربلاست خواهم گذشت از جان به بهای دیدار خدایت ای شهید...

میدانم این راه بهشت را پشت سر میگذارد ...

ابتدایش صراط و اتنهایش کربلاست...